حریر خیس پنجره

حریرخیس پنجره

حریر خیس پنجره

مانیا
حریر خیس پنجره حریرخیس پنجره

گذرزمان

زمان نمیگذرد.....وقتی ....

............درانتظاردیدنش نشسته ای....



تاريخ : 93/09/17 | 17:23 | نویسنده : مانیا |

درد یه دوست

میگفت: یه روزی وقتی بچه بودم پدرم ورشکست شدازاون همه نازو نعمت رسیدیم به جایی که حتی پول خریدن یک جفت کفش رو هم نداشتیم.پدرومادرم همیشه دعوا داشتن.مادرم جداشدوتوی فامیل دیگه جایی نداشتیم.شدم یه توسری خور واقعی.همه جا توی مدرسه توی کوچه وخیابون بین بچه های فامیل ازسرووضع فقیرونم وازجدایی والدینم خجالت میکشیدم.

اما همیشه پدرم میگفت آدم باید درونش غنی باشه......روز هایی رو به یاددارم که با کفش های پاره ولباس مندرس میرفتم مدرسه کفش ولباسی رو که سه سال تموم ازشون استفاده کرده بودم.....شاید خدا این حال و روز مارو دیده بودکه اجازه رشد بیش از اندازه رو درنوجوونی به من نداد.....تقریبا درطول چهارسال رشدی نداشتم.....وقتی توی نمازخونه مدرسه جشنی برگزارمیشد ازترس اینکه کسی جورابهای خیسم رو نبینه وکفش هامو که دیگه داخلش چیزی جز پلاستیک ته کفش نمونده بود, رو نبینه پشت کفشم رو تامیزدم وسریع میرفتم تو نمازخونه ولی جای جورابهای خیسم روی موکت نمازخونه باقی می موند....وکسی که پشت سرم بود اونو می دید.

به پشت سرم نگاه نمیکردم تا مبادا نگاه های تحقیر آمیز بچه هارو ببینم.میرفتم مینشستم یه گوشه وپاهامو که ازسرما می لرزیدو قایم میکردم زیرمانتوم.خداخدا میکردم زودتربرنامه تموم بشه که برم تو کلاس وگرم بشم.اما مگه کلاس گرم میشد.....یه روز یکی ازسال اولی ها بهم گفت تو سردت نمیشه که بدون ژاکت میای مدرسه؟

گفتم نه هواسرد نیست.....گفت اگه راست میگی برو تو برفا راه برو.....منم رفتم وگفتم هوا اصلا سرد نیست اما داشتم ازسرما میمردم.اینطوری بزرگ شدم.....معلم شدم....درس خوندم ودانشگاه رفتم.هنوزم به سطح بقیه مردم نرسیدم.....پدرم ومادرم دریه حادثه فوت شدن.....دختربدون پدرو مادر باید بره یه گوشه دیوار وسرشو بذاره وبمیره.............

میگه: همه به چشم حقارت بهم نگاه میکنن....مگه من چه گناهی کرده بودم که خدا پدرو مادرمو ازم گرفت......خواستگاربرام نمیاد.چون میگن مادرش طلاق گرفته.....میگن پدرش فوت شده......نمیگن عزت نفس داشته ....معلم شده.....خرج خودشو خونوادشو میده......نمیگن با ایمان واعتقاد به خدا داره زندگی میکنه....نمیگن سرشو بالا گرفته و پیش خدای خودش شرمنده نیست....نمیگن خواهر وبرادرش سروسامون گرفتن وبچه دارشدن.....نمیگن دستشو پیش هیچ احدی درازنکرده.....گناهم چیه که منو ترد میکنن وپشت سرم حرف میزنن؟چرا نمیان رودرو حرفشون بگن؟

.......................................

شما بگید......واقعا این بنده ی خدا چه گناهی کرده؟



تاريخ : 93/08/06 | 21:6 | نویسنده : مانیا |

هیچ

این روزها حالم همچون دایره ایست.....که هیچ گوشه ای برایش دنج نیست.



تاريخ : 93/07/19 | 10:10 | نویسنده : مانیا |

تکرارزندگی

روزهایی که بی تو میگذرند

گرچه بایادتوست ثانیه هایش

آرزوباز می کشدفریاد

در کنار تو میگذشت،ای کاش



تاريخ : 93/06/29 | 20:47 | نویسنده : مانیا |

فراترازادراک

تامی کشم خطوط تورا پاک می شوی

                            داری کمی فراتر ازادراک می شوی



تاريخ : 93/06/14 | 10:52 | نویسنده : مانیا |

مرگ من

چنان دل کندم ازدنیا...که رنگم رنگ تنهایی ست

ببین مرگ مرا درخویش...که مرگ من تماشایی ست



تاريخ : 93/05/02 | 17:8 | نویسنده : مانیا |

دلم گرفته

دلم گرفته ازاین شهر....که آدمهایش چون هوایش ناپایدارند.گاه آنقدرپاک که باورت نمیشود....گاه آنچنان سرد که نفست می گیرد. خدایادرانجماد نگاه های سرد این مردم....دلم برای جهنمت تنگ شده

تاريخ : 93/04/07 | 11:14 | نویسنده : مانیا |

دل من

دل من وصف شبی بی ماه است

درنبود رخ تو گنج حقایق شد ومرد



تاريخ : 93/03/02 | 19:58 | نویسنده : مانیا |

اشک

هیچ کس اشکی برای من نریخت        هر که با من بود از من می گریخت

 چند روزیست که حالم دیدنیست         حال من از این و ان پرسیدنیست

 گاه بر روی زمین زل میزنم                    گاه بر حافظ تفاءل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت                     یک غزل امد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم               خود غلط بود انچه می پنداشتیم

 



تاريخ : 93/01/20 | 14:40 | نویسنده : مانیا |

منزلگاه

خم ابروی تو منزلگه عشق من است

پیچش گیسوی توبیتابی روی من است.

....................

گلیم بخت کسی را که بافتندسیاه

به آب چشمه ی کوثر و زمزم سفید نتوان کرد.

........................

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند. ستایش کردم ، گفتند خرافات است .عاشق شدم ، گفتند دروغ است .گریستم ، گفتند بهانه است .خندیدم ، گفتند دیوانه است .دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم



تاريخ : 93/01/19 | 22:37 | نویسنده : مانیا |

یک رویداد واقعی

یکی از صبح‌های سرد دی ماه  در سال1390 ، مردی در متروی تهران، ویولن می نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند. بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.

۴ دقیقه بعد: ویولنیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.  ۱۰ دقیقه بعد: پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.

 ۴۵ دقیقه بعد: نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند.  ویولینست، در مجموع 14500 تومان کاسب شد. یک ساعت بعد: مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.

بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «سَیّد محمّد شریفی» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا. او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳۵ میلیون تومان می‌ارزید، نواخته بود. تنها دو روز قبل، سَیّد محمّد شریفی در برج میلاد کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش به طور متوسط 100 هزار تومان بود.

 این یک داستان واقعی است.

روزنامۀ همشهری در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که سَیّد محمّد شریفی به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند: در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟ به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟ در تشخیص زیبایی های اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟ تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟ (به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص میدهیم یا هیجان تبلیغات و قیمت آن؟؟؟!!!) و نتیجه‌ای که از این داستان گرفته می‌شود: اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم، پس: از چند چیز خوب دیگر در زندگی‌مان غفلت کرده آیم؟؟؟؟

 



تاريخ : 93/01/14 | 21:36 | نویسنده : مانیا |

روز مرگ من

برای روز مرگ بودن من                    شما هم رنگ خوشبختی بپوشید
نه رنگی همچو شب تاریک وتنها        یکی رنگی به زیبایی بپوشید
من آن رنگ سپید زندگی را              که دل خواهدبه روز وصل شیرین
من آن رامی پسندم                         آن بپوشید


تاريخ : 92/12/18 | 21:12 | نویسنده : مانیا |

ای دل

عاشق شدم باری دگر           سرمست ازیاری دگر

من محو رویایت شدم            با دل هم آوایت شدم

من اشک رخسارت شدم      درکوی وبازارت شدم

ازجان ودل یارت شدم          چون مه گرفتارت شدم

ای دل مرو ازپیش من          با سوز دل باری دگر

گرکه گرفتارم شوی             ازجان ودل یارم شوی

من دل فدایت می کنم       ای جان من باری دگر

 



تاريخ : 92/12/09 | 18:19 | نویسنده : مانیا |

دلنوشته

امشب مرا ازکوچه های عشق راندند

دشمن شدند اما همه ازعشق خواندند

امشب یتیمان را به درگاه فلک راه ندادند

تنها مرا دردی چنان جانکاه دادند

ای کاش مرا ازروزگارسهمی دگربود

با مردم افلاکی وصاحب سخن بود

ای کاش مرا راهی به سوی عشق می بود

تا بینهایت تاخدا تا انتها بود

 

 



تاريخ : 92/11/14 | 17:23 | نویسنده : مانیا |

هیچکس

من هیچکسم...

آیا تو هم هیچکسی؟....

            به هیچکس نگو.....مبادارسوایمان کنند...



تاريخ : 92/09/28 | 14:44 | نویسنده : مانیا |

بادخزان

عشق اگرباتوبیایدبه پرستاری من

شب هجران نکند قصد دل آزاری من

روزگاری که جنون رونق بازارم بود

تونبودی که بیایی به خریداری من

برگ پاییزی ام و خسته دل ازبادخزان

باغبان نیزنیامدپی دلداری من



تاريخ : 92/08/04 | 17:36 | نویسنده : مانیا |

خیال

 

 آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبودکه به شوق من آمده باشد،

رهگذری بودکه برروی برگهای پاییزی راه می رفت وصدای خش خش برگها...

 همان آوازی بودکه من گمان میکردم می گوید دوستم دارد.



تاريخ : 92/07/06 | 22:40 | نویسنده : مانیا |

تنهایی

اشک دانه دانه به صورتم می ریزد...

چقدرشوراست طعم نبودنت



تاريخ : 92/07/06 | 22:24 | نویسنده : مانیا |

دل

تمام جستجوی دل باتو تمام می شود

بی تو ولی مرغک دل میل چمن نمیکند.

الا ای مرغ طوفانی بیاورباده مصری

که دل میل قفس داردروبه سمن نمیکند.



تاريخ : 92/07/05 | 9:46 | نویسنده : مانیا |

دل

اندوه که ازحدبگذرد...جایش را میدهدبه یک بی اعتنایی مزمن...

دیگرمهم نیست ....دوست داشتن یا نداشتن....رفتن یا نرفتن...

آنچه مهم است کشداربودن رخوتناک حسیست که دیگرتورا به واکنش نمیکشاند.

درآن لحظه...درسکوت فقط نگاه میکنی و نگاه می کنی و نگاه....

 



تاريخ : 92/05/25 | 15:8 | نویسنده : مانیا |

قبله گاه من

به قبله گاه من بیا به جستجوی دل بیا                 چراکنون که یارهست به مانظرنمیکند؟

مرادماوصل را،مرید بی مثل را                            به حجله می نشاندوقصدسفرنمیکند

مرا به من نظاره کن، به سوی من اشاره کن           لب ازلبم توبرنگیر،دلم بهانه میکند

بیا نسیم وصل را به کوی دل نظاره کن                 به صد اشاره این صنم  باتوچه ها که میکند



تاريخ : 92/05/18 | 14:59 | نویسنده : مانیا |

رنگها

امروز با رنگها یک سفره شدم...تا بدانم که بی رنگی چیست؟وسکوت معنای کدام فریاداست؟واشک چندزخم دارد؟

تادیروز...فکرمی کردم یک آئینه شکسته ام...اما امروز ازیک لنگ چه انتظارمی رود درکوچه پس کوچه های طولانی.



تاريخ : 92/05/12 | 13:40 | نویسنده : مانیا |

اشک

امشب تمام عشق من تنهایی توست

امشب تمام درد من بی دردی توست

امشب دوچشم من پرازرنگ جنون است

امشب سکوت قلب من آئینه گون است

یادش بخیر آن عشق مهتابی عیان شد

دیوانه گشتم عشق من  بی همزبان شد

شایددری باشد به روی آبی عشق

اما نمیدانم چرا آن درنهان شد؟

امشب سبوی خالیم سوداگرفته است

درجای جای درد هایت جا گرفته است

امشب شبم رنگی به دور ازوهم دارد

با یاد تو این دل فقط یک زخم دارد

امشب بیا ای اشک بامن یاوری کن

یک شب برای قلب من تومادری کن



تاريخ : 92/05/05 | 16:19 | نویسنده : مانیا |

آه

خدایا چرا من اینقدر بدشانسم؟ازهرچی متنفرم وازهرچی بدم میادهمون اتفاق برام پیش میاد.دارم ازغصه میمیرم.آخه چرا...اخه چرا من؟چرا فقط من اینهمه بدشانسم؟

امشب تمام بودنم را           یاد عزیزت زیرو روکرد

آبی ترین وقت زمین را         چشمم برایت آرزو کرد

دلم برای خودم می سوزه.خوش به حال دیوونه ها.



تاريخ : 92/05/03 | 19:49 | نویسنده : مانیا |

اشعار یک دوست

خدا میداند
گنجشکانی که رد تو را دیروز درخت به درخت
و خیابان به خیابان دنبال کرده اند
خدا میداند چه دیده اند
که دیگر جیکشان درنمیآید!!..............



تاريخ : 92/04/25 | 12:20 | نویسنده : مانیا |

دوست کوچولوی من

1.jpg



تاريخ : 92/04/24 | 21:55 | نویسنده : مانیا |

عشق

کارسختی است....

فراموش کردن کسانی که حتی...

 لحظه ای گذرا ازقلبمان عبورمیکنند

تو که دیریست دراین دیارماوایی داری.........



تاريخ : 92/04/23 | 17:19 | نویسنده : مانیا |

شباهت منوتو

توهم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

توهم شاید نمیدانی چه احساسی به من داری

به من چیزی بگو ازعشق ازاین حالی که من دارم

من ازاحساس شک کردن به احساس تو بیزارم

گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو میدونم

نگوبایدگریخت ازعشق نه میتونی نه میتونم



تاريخ : 92/04/20 | 17:16 | نویسنده : مانیا |

تابوت

تابوتم فردا ازکوچه ات می گذرد...

چشم مپوشان....این مرده همانست که بیمارتو بود.



تاريخ : 92/04/13 | 10:58 | نویسنده : مانیا |

بهونه

یادته عشق اون روزها یادته              اون همه دیوونگی ها یادته

تو میگفتی که گناه مقدسه               اول وآخرهرعشق هوسه

آدما آخ آدمای روزگار                       چی میمونه ازشماها یادگار

دیگه ازبگومگوخسنه شدم                من ازاون قلب دوروخسته شدم

نمی خوای بمونی توی این خونه         چشم  تو دنبال چشمای اونه

همه ی حرفای تویه بهونه است          اون جهنمی که میگن این خونه است.



تاريخ : 92/03/29 | 18:44 | نویسنده : مانیا |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.